..........؟
شبی مست می گذشتم ز ویرانه ای که چشم مستم خیره شد بر خانه ای
نرم ونرمک پیش رفتم تا کنار پنجره
دیدم صحنه دیوانه ای
پدری کور و فلج افتاده است در گوشه ای
پسرک از سوز و سرما می زند دندان به لب
مادرک مات و پریشان همچون پروانه ای
دخترک مشغول عشق بازی با بیگانه ای
پس از این سوگند خوردم تا مست نروم در خانه ای
تا ببینم دخترک عصمت فروش بهر نان در خانه ای
+ نوشته شده در پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۸۹ ساعت 23:11 توسط vahid
|
چو ایران نباشد تن من مباد